چـــشــمکــ هــــای خـــداونــد

تو چه گفتی سهرابــــــــــــــــــــــ؟؟؟

هر وقت که کم می اورم می گویم اصلا مهم نیست اما تو می دانی چقدر نبودنت مهم است.

 

سخت است همه بدانند سرت شلوغ است و تنها خودت بدانی چقدر تنهایی

 

از تنهایی من برایشان بگویید بگذارید بدانند چه رنجی پشت رفتنشان است شاید تنهایتان نگذارد.

 

فاجعه ی تنهایی را وقتی حس می کنم که از تو خبری نیست.

 

همیشه خاطره ای است که نفس ادم و یک لحظه بگیره.

 

خدایا این روز ها حرف هایم بوی ناشکری می دهد به حساب درد و دلم بگذار.

 

لطفا طوری خاطره بسازید که بعد شما هم بتوانند زندگی کنند.

 

درد ادم ها را باید از روی اهنگ هایی که رو ریپیت می گذارند فهمید.

 

اخرین گرگ گله را ان اهویی کشت که گرگ به خاطر چشمانش گیاه خوار شد.

 

این روز ها به ان هایی می اندیشم  که روی شانه هایم گریه کردند و نوبت من که شد شانه خالی کردند و رفتند.

 

هستن ادم هایی که بد مارو گفتن و ما خوب ان هارا گفتیم و در حالی که هر دو دروغ گفتیم.

 

تو چه گفتی سهراب؟؟

 

قایقی خواهم ساخت با کدام عمر دراز؟

 

نو ح ما اگر کشتی ساخت عمر خود را گذراند،سالیان طول کشید عاقبت اما ساخت

 

پس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت بی خیال قایق!یا که گفته بودی تا

 

شقاشق هست زندگی باید کرد!تا شقاشق هست حسرتی باید خورد،تو ببخشم

 

سهراب که اگر از شعرت انتقادی کردم بخدا دلگیرم از تمام دنیا از خیال و رویا من

 

جوانی پیرم،زندگی رویا نیست،زندگی پر درد است،زندگی نامرد است...

 

 

                 1 (146)~3.jpg

 

[ پنجشنبه 21 شهریور1392 ] [ 13:58 ] [ Elham ] [ ]

سیــــــــــــــــــــــــــــــــب

حمید مصدق می گه:

تو به من می خندی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

 

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب الود به من کرد نگاه

 

سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک

 

 و تو رفتی و هنوز سالهاست

 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم و

 

من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی ما سیب نداشت

 

فروغ فرخزاد می گه:

 

من به تو می خندم

 

چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی باغبان باغچه ی پیر پدر من است

 

من تو خندیدم

 

تا که با خنده ی خود

 

پاسخ عشق  تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک

 

لرزه انداخت به دستان منو

 

سیب دندانزده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت برو

 

چون نمیخواست به خاطر بسپارد

 

گریه ی تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من ارام ارام

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد ازارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 

که چه می شد باغچه ی کوچک ما سیب نداشت....

 

جواد نوروزی می گه:

 

دخترک خندید

 

پسرک ماتش برد

 

که به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدید

 

باغبان از پی او تند دوید

 

به خیالش می خواست حرمت باغچه و دختر کم سالش را

 

از پسر پس گیرد

 

غضب الود به او غیظی کرد

 

این وسط من بودم

 

سیب دندانزده ای که به خاک افتادم

 

من که پیغمبر عشقی معصوم

 

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و

 

لب و دندان تشنه ی کشف و

 

پر از پرسش دختر بودم

 

و به خاک افتادم

 

چون رسولی ناکام...

 

هردو رسولی ناکام

 

هردو را بغض ربود

 

دخترک رفت ولی زیر لب می گفت:

 

او یقینا پی معشوق خودش می اید

 

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 

مطمینا که پشیمان شده بر می گردد

 

سالهاست که پوسیده ام ارام ارام

 

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

 

جسم تجزیه شده ساده ولی ذراتم

 

همه اندیشه کنان غرق این پندارند

 

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

 

 

[ چهارشنبه 23 مرداد1392 ] [ 11:53 ] [ Elham ] [ ]

جمـــــــــلات زیــــــــبا:


من خوبم...خسته نیستم فقط گاهی دستم به زندگی نمی رسد...


خدای من خداییست تمام ارزو هایم را جلوی چشمان پر پر کرد تا عظمتش را به رخم بکشد.


زمینی که خاطره هایت از امید هایت قوی تر شدند پیر شدنت شروع  می شود...پیر شدیم ها....


بعضی وقت ها لازم است تا گیاه باشی و فتوسنتز کنی و محتاج هیچکس نباشی....


یک سری از ادم ها از عقل،فقط دندونشو دارند...


چه می دانی شاید او که رفتنش را نامردی خواندی از ترس وابستگی بود...


چای را انتظاری نیسات اگر تلخ است و اگر تنهایش بگذاری سر می شود....اما ما انسانها را انتظاری


هست،نکند تلخ شویم یا که از تنهایی سرد


عشق انجایی است که دهان ها جرات گفتن ندارند و قلب ها میزنند زیر اوار


یه موقع جواب یه حرفایی فقط یه نفس عمیقه....


چه روز های زیادی صرف ادم هایی کردیم که لیاقت یک لحظه با ما بودن را نداشتند...

               

 

            1 (145)~2.jpg

[ سه شنبه 31 اردیبهشت1392 ] [ 19:16 ] [ Elham ] [ ]

عـــــــــیـــــــــــــــدانـــــــــــــــه


سال نو می شودزمین نفسی دوباره می کشدبرگ ها به رنگ در می ایند و گل ها لبخند می زنندو پرنده ها


خسته بر می گردند و در این رویش دو باره من....تو....ما....کجا ایستاده ایم؟سهم ما چیست؟نقش ما


چیست؟پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟زمین سلامتمی کنیم.....و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار


و سال نو مبارک...


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم و حتی در میان زشتی ها ی بزرگ باشمیادم باشد که دیگران


را دوست بدارم ان گونه که هستند  نه ان گونه که خواهم باشندیادم باشد که هر گز خود را از دریچه ی نگاه


دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن اشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود اشتی دهدیادم باشد


که خودم با خود مهربان  باشم چرا که شخصی که با من مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان


باشد                                 

[ یکشنبه 4 فروردین1392 ] [ 21:28 ] [ Elham ] [ ]

قــــــــــــــــــفس

قفس خیلی دلش گرفته بود دوست داشت  تو دل اهننینش یه پرنده رو واسه همیشه نگه داره.تا اون  

 

بشه همدمش.اخر اون خیلی تنها بود اما هر پرنده ای که پا به دل اون می ذاشت چند روز بعد از غصه دق

 

می کرد.یه روز قفس تصمیم گرفت از این به بعد هر پرنده ای که اومد اون رو ازاد کنه اخه دوست نداشت

 

همه فکر کنند که اون برای پرنده ها مثل زندونه یه روز یه ادم پرنده ای انداخت توی قفس ولی بعد قفس

 

درش و باز کرد و گفت: برو ازادی اما اون پرنده نرفت اخه اون یه مرغه عشق بود.....

 

دلتنگی جزای کدامین نگاه است...زندگی ما پر شده از این دلتنگی های بی نگاه......

 

دیشب که نمی دانستم به کدامین دردم باید گریه کنم کلی خندیدم(دکتر شریعتی)

 

هرکس زخم های دستم را دید پرسید چرا با خود چنین کرده ای؟اما هیچکس زخم های بزرگ دلم را ندید

تا بگوید چرا با تو چنین کرده اند....

 

خدایا اگر اینجا زمین است جهنم تو چه شکلی است...

 

زخم هایت را پنهان کن اینجه ادم های زیادی با نمک شدند

 

من ندار بودم عروسک قصه هایم پرید...دارا باشی سارا خودش می اید.....

 

شاید عشق همین باشد که من همیشه به فکر تو بودم و تو به فکر دیگری.....

 

هر وقت از دست کسی ناراحت شدی فقط چند لحظه به نبودن و نداشتنش فکر کن....

 

همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت یک جور عجیب جدی گرفته

ایم.......

 

[ پنجشنبه 10 اسفند1391 ] [ 10:25 ] [ Elham ] [ ]

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم

فهمیدم بیمارم....

خدا فشار خونم را گرفت

معلوم شد که لطافتم پایین امده

زمانی که دمای بدنم را سنجید

دماسنج 40درجه اضطراب نشان داد

ازمایش ضربان فلب نشان داد که به چندین گذرگه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود مرده بود

و انها دیگر نمیتوانستند به قلب خالی ام خون برسانند

به بخش ارتوپدی رفتم

چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و انها را در اغوش بگیرم

بر اثر حسادت زمین خوده بودم و ندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم مشکل نزدیک بینی هم دارم

چون نمی توانستم دیدم از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم

معلوم شد که مدتی است صدای خدا را

انگاه که در طول روز با من سخن می گوید را نمیشنوم..

خدای مهربان برای این همه مشکلات به من مشاوره ی رایگان داد

و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم

 از این پس تنها از دارو هایی که در کلمان راسنینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:


هر روز صبح یک لیوان قدر دانی بنوشم.قبل از رفتن به محل کار یک قاشق ارامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر،یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم

زمانی به خانه بر می گردم به مقدار کافی عشق بنوشم

و زمانی که به بستر می روم دو عدد وجدان اسوده نمصرف کنم


امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین  به ازای هر اه

و اجابتی نزدیک  برای هر دعا..


وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

برادرم گفت:چرا چتر با خود نبردی؟

خواهرم گفت:چرا تا بند امدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت:تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

اما مادرم در حالی که موهایم را خشک می کرد

گفت: باران احمق



[ دوشنبه 11 دی1391 ] [ 9:33 ] [ Elham ] [ ]

زندگی چه می گوید؟

امروز که از خواب بیدار شدم

از خودم پرسیدم:زندگی چه می گوید؟

جواب را در اتاقم پیدا کردم

پنکه گفت:خونسرد باش

سقف گفت:اهداف بلند داشته باش

پنجره گفت:دنیا را بنگر

ساعت گفت:هر ثانیه با ارزش است

ایینه گفت:قبل از هر کاری به بازتاب ان بیندیش

تقویم گفت:به روز باش.

در گفت:در را هدف هایت سختی ها را هل بده و کنار بزن

زمین گفت:با فروتنی نیایش کن


محرم فروردین جانهاست و بهار ایمانها ی سست شده و طراوت اندیشه های مرده و افسرده و خوابیده

و شکوفایی غنچه های بسته بیداریب و اگاهی و ایثار و فداکاری.....


امام حسین (ع)شناگر دریای خون بود و رهپوی وادی عشق و و در قربانگاه خود در اخرین لحظات نیز

سرود توحید و رضا خوند....


[ شنبه 4 آذر1391 ] [ 19:52 ] [ Elham ] [ ]

گفتــــــــــ و گــــــــــو

از مترسکی سوال کردم:

ایا از تنها ماندن در مزرعه بیزاری؟

پاسخم داد:ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز

از ان بیزار نمیشم.

اندکی اندیبشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی،من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت :تو اشتباه می کنی.

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر درونش مانند من با کاه پر شده باشد.

 

گفتم: لعنت بر شیطان

لبخند زد.

پرسیدم چرا لبخند می زنی.

پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد.

پرسیدم :مگر چه کرده ام؟

گفت :مرا لعنت می کنی در حالای که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.

با تعجب پرسیدم:چرا زمین می خورم.

جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که ان را رام نکرده ای نفس تو هنوز وحشی است،تو را زمین می

زند.

پرسیدم:تو چیکاره ای؟

پاسخ داد:هر وقت سواری اموختی برای رام کردن اسب تو  خواهم امد فعلا برو سواری بیاموز در ضمن

این قدر مرا لعنت نکن.

گفتم:پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟

در حالیکه دور می شد گفت:من پیامبرت نیستم جوان...

             

                      

[ دوشنبه 13 شهریور1391 ] [ 10:18 ] [ Elham ] [ ]

عـــــــــــشق چیست...

 از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟گفت:حرام است.

 

ااز معلم تاریخ پرسیدند  عشق چیست؟گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان است.

 

از معلم زبان پرسیدند عشق چیت؟گفت:همپای لاو است.

 

از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟گفت:محبت الهیات است.

 

از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟گفت:عشق تنها عنصری است که بدون

 

اکسیژن می سوزد.

 

از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟گفت:تنها عددی است که هرگز تنها نیست.

 

از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟گفت:تنها اهن ربایی است که قلب جوان را

 

به سوی خود می کشد.

 

از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟گفت:تنها موضوعی است که می توان

 

توصیفش کرد.

 

از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست ؟گفت:تنهاتوپی است که هرگز اوت نمی

 

شود.

 

از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست ؟گفت:عشق تنها کلمه ای است که

 

ماضی و مضارع ندارد.

 

از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟گفت؟:عشق تنها میکروبی است که از راه

 

چشم وارد می شود.

 

از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟گفت:عشق تنها اسیدی است که درون

 

قلب اثر می گذارد.

                                          

                                                           واقعا  عشق چیست؟؟؟ 

               

                

 

 

                 

[ شنبه 28 مرداد1391 ] [ 20:27 ] [ Elham ] [ ]

دلنوشته های حسین پناهی...

از شوق به هوا

به ساعت نگاه می کنم

حدود سه نصف شب است

چشم می بندم که

مبادا چشمانت را از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می روم

سوسوی چند چراغ مهربانو سایه کشدار

شبگردانخمیده و خاکستری گسترده

بر حاشیه هاو صدای هیجان انگیز چند

سگ و بانگ اسمانی

چند خروس از شوق به هوا می پرم

چون کودکیم و خوشحال که هنوزمعمای

سبز رودخانه از دوربرایم حل نشده استو اری از

شوق به هوا می پرمو خوب می دان

مسال هاست مرده ام...


دیواره ها برای کوبیدن

سرناز کندگریزی نیست

اندوه به دل ما گیر سه پیچ

داده استباید سر به بیابان ها

گذاشت


در

سلام

خداحافظ

چیز تازه ای

اگر یافتیدبر این دو اضافه کنید

تا بلباز شود این در گمشده

بر دیوارسال هاست که مرده ام


بی تونه

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها

تسکینم

چرا صدایم

کردی

چرا؟؟؟؟                          

[ پنجشنبه 29 تیر1391 ] [ 16:45 ] [ Elham ] [ ]

یادمان باشدکه:

ان هنگام که از دست دادن عادت می شود

به دست اوردن هم ارزو نیست.....


گاه در زندگی موقعیت هایی پیش میاید که

انسان باید تاوان دعا های مستجب شده را بردهد


هیچ انتظاری از کسی ندارم

 و این نشان دهنده ی قدرت من نیست

مسیله خستگی از اعتماد های شکسته شده است


در روز گار که خنده ی مردم از زمین خوردن توست

پس برخیز تا چنین مردم بگریند


درصد کمی از انسان ها نود سال زندگی می کنند

ما بقی یک سال را نود بار تکرار می کنند


نصف اشتباهاتمان ناشی از این است که

وقتی باید فکر کنیم احساس می کنیم و

وقتی که باید احساس کنیم فکر می کنیم....


سر اخر چیزی که به حساب می اید تکرار سالهای زندگی شما نیست

بلکه زندگی ای است که در ان سالها کر ده اید....


همیشه در زندگی جوری زندگی کن که ای کاش

تکیه کلام پیریت نباشد


چه داروی تلخی است وفاداری به خاین

صداقت با دروغگو

و مهربانی با سنگدل


اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست

و اگر حق با شما نیست هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید...


ما خوب یاد گرفته ایم در اسمان مثل پرنده باشیم و در اب مثل ماهی ها

اما هنوز یاد نگرفته ایم روز زمین چگونه زندگی کنیم...


فریب مشابهت های روز و شب را نخوریم

امروز دیروز نیست

و فردا امروز نیست


برای دوست داشتن وقت لازم است

اما برای نفرت

گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است


هیچ انسانی دوست ندارد که بمیرد

اما همیشه ارزوی بهشت رفتن را دارد

اما یادمون نره که برایب رفتن به بهشت اول باید مرد


و در اخر:

عجیب نیست که پس از گذشت یک دقیقه به پزشک اعتماد کنی

بعد از گذشت چند ساعت به کلاخبرداری

بعد از گذشت چند روز به دوستی

بعد از چند ماه به همکاری

بعد از چند سال به همسایه ای

اما بعد از یک عمر به خدا اعتمد نمی کنیم...

دیگر وقت ان رسدیه که اعتمادی فراتر انچه می بایست را به او ببخشیم

او که یگانه و شایسته...



                              

[ یکشنبه 11 تیر1391 ] [ 21:41 ] [ Elham ] [ ]

بوی عیدی...

چند واقعیت قشنگ:

اونی که زود می رنجه زود می ره و زود بر می گرده اما اونی که دیر می رنجه دیر می ره و دیر بر می گرده

...........

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه می کنند و وقتی شما گریه می کنید دیگر وجود ندارند

...............

از درد های کوچک است که ادم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد لال می شوی

..........

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باش نه شعور لازم برای خاموش ماندن

................

مهم نیست که چه اندازهمی بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داشته باشد

.........

اگر چهر تکه نان خوشمزه داشته باشم و شما پنج نفر باشید کسی که اصلا مزه ی ان نان خوشش نمی اید مادر است

................

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست گاه نگاه و گاه سکوت ابدی

.........

سنگینی باری که خداوند بر دوش ما می گذارد ان قدر نیست که کمدمان را خرد کند انقدر است که ما را برای دعا کردن به زاند در اورد

................

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر فقط یه شوخی بود،یکم کنجکاو شدم،همین طوری پرسیدمو قدری احساس پشت به من چه اصلا،مقداری خرد پشت چه بدونم،و اندکی درد پشت اشکالی نداره هست


و کسی که دوستت داره همش نگرانته به حاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم می گه موظب خودت باش...


و در اخر:

یادمان باش که ان هنگام که از دست دادن عادت می شودبه دست اوردن ارزوست....

در جست و جوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا هر انچه زیباست همیشه خوب نمیماند اما انچه خوب است همیشه زیباست

سر اخر چیزی که به حساب می اید تعدا سالهای زندگی شما نیست بلکه زندگی ای است که در ان سالها کرده اید.......

عیدتون مبارک دوستان گلم


[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 20:59 ] [ Elham ] [ ]

دعا

من شاعرم و تمام  شاعر ها عاشق پاییزند ولی من از پاییز متنفرم اخه وقتی پاییز می شه کمر درد بابام هم بیشتر می شه و دستاش پینه می بنده.

برگهای زرد تو خیابون موج می زدند و باب مجبور می شه هر صبح تمام اون ها را جارو کنه

تا چهره ی شهر من بهم نریزه کاش هیچوقت پاییز  زمستون نمی شد....


چهار شمع به ارامی می سوختند محیط ان قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت انها را شنید

اولین شمع گفت:من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه نگه روشن نگه دارد فکر می کنم که به زودی خاموش شوم هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ان کم و بعد خاموش شد.

شمع دوم گفت من ایمان هستم واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همبین مندیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم حرف شمع ایمان که تمام شد نسیمی ملایم وزید و ان را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت:من عشق هستم توانایی ان را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا کنار گذاشته اند و به من همیتی نمی دهند انها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند پس شمع هم خاموش و بیرنگ شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید سه شمع دیگر نمی سوزند او گفت:شما خواستید تا اخرین لحظه روشن بمانید پس چرا نمی سوزید

چهارمین  شمع گفت: تا وقتی من روشن باشم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را رون کنیم من امید هستم

چشمان کودک درخشید شمع امید را برداشت و سه شمع دیگر را روشن کرد.....


توی سه وقت دعا براورده می شه

وقت اذان                                                        

وقتیکه باران میباره

و وقتیکه دلی می شکنه

من وقت اذان زیر باران دعا کردم هیچوقت دلت نشکنه....

 

            

[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 21:21 ] [ Elham ] [ ]

تولدی دیگر....

همه ی هستی من ایه تاریکی است

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن و رستن های ابری خواهد برد

من در ایه تو را اه کشیدم اه

من در این ایه تو را به درخت و اب و اتش پیوند زدم.....



دختر کنجکاوی می پرسد:ایها الناس عشق چیست؟

دختری گفت:اولین رویا و اخرین بازی است

مادرش گفت:عشق یعنی رنجه پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت:بچه ساکت شو بی ادب این به تو نیامده

رهروی گفت:کوچه ای بن بسته

سالکی گفت:راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:عین شین است و قاف است و دیگر هیچ

دلبری گفت:شوخی لوسی است

مفلسی گفت:عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت:یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت:خانمان سوز است بار سنگین عشق شبانه

شیخ گفت:گناه بی بخشش

واعظی گفت:واژه ی بی معنا

زاهدی گفت:طوق شیطان است

محتسب گفت:منکر عظماست

قاضی شهر گفت:عشق را فرمود حد هشتاد تازی به پشت

جاهلی گفت:عشق را عشق است

پهلوان گفت:جنگ اهن و مشت

رهگذر گفت:طبل تو خالی است یعنی اهنگ ان ز دور خوش

دیگری گفت:از ان بپرهیز یعنی از ان دور کن از اتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی ان قیل و قال من دیدم.

طفل معصوم با خودش می گفت:من فقط یک سوال کردم.....


در این روز های برفی ایا برای گنجشکان دانه ریخته ای؟

پرنده ی دل من نیز دیر زمانیست که در برف گیر کرده است.....


برف بارید و خدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد زمین مغرور شد که سفید است پاک است چون دل خدا......

و خدا با افتاب اشتباهی زمین را به وی گوشزد کرد....

         

          


[ جمعه 30 دی1390 ] [ 21:1 ] [ Elham ] [ ]

عشق را چگونه می شود نوشتــــــــــــــ

عشق را چگونه می توان نوشت

در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

که به غفلت ان سوال بی جواب گذشت

دیگر فرصت دروغ هم برایم نمانده است....



پل می زنیم به نامعلوم

در می گشاییم به نا ممکن

از وجود چنان بنایی ساحتیم

نردبان هزار پله حضور

به گردش نمی رسد


 


می اندیشم که گناه

تکرار تجربه هاست

و شیطان از دریچه صدف پوسیده ای

سر کشید و گفت

خداوند

اداره جهان را به انسانها سپرده است

ما در حیات پروانه هستی

با این تمدن و توانایی شاخکی بیش نیستیم



در دل من چیزی است ان چه تو در چشمانت پنهان کرده ای..



 ما چیستیم

جز ملکول های فعال ذهن و زمین

که خاطرات کهکشان را

مغشوش می کنیم


ای اسمان بزرک در زیر بال های خسته ام چقدر کوچک بودی..


تا کجا من اومدم؟

چطور برگردم؟

چه درازه سایه ام؟

چه کبوده پاهام؟

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت؟                          "زنده یاد حسین پناهی"

                                                            

[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 20:18 ] [ Elham ] [ ]

قضاوتـــــــــــــــــ

خیلی چاق بود پای تخته می رفت کلاس پر می شد از نجوا تخته را که پاک می کرد بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالود و مهربانش فقط لبخند می زد.

ان روز معلم با تانی وارد کلاس شد کلاس غلغله بود یکی از گفت:

خانم اجازه،گلابی بازم دیر کرده و شلیک خنده کلاس را ر کررد و معلم بر گشت چشمانش ر از اشک بود ارام و بی صدا اگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی  بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچکس ر نکرد....

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیبش کوچکش جلیقه اش سکه ای بیرون اورد

در حین انداختن سکه متوجه شد نو شته روی صندوق صدقه عمر را زیاد می کند....منصرف شد...

نداشتن ادم هایی که دو ستشون داری از داشتن ادم هایی که یه وقتی دوستشون داشتی خیلی اسون تره.

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست جز خدا....

هر کس که به خاطر خدا از خدا چیزی بخواهد بهتر از ان به او عنایت می کند

هر چه می خواهی ارزو کن

هر جایی که می خواهی برو

هر ان چه که می خواهی باش

چون فقط یک بار زندگی می کنی

و فقط یک شانس داری

برای انجام ان چه می خواهی

 

زندگی درست مثل تاکسی است مسافران تک تک پیاده می شوند از ان تنها تفاوت این تاکسی با تاکسی های دیگر پیاده کردن مسافرانی است در جایی که نمی خواهند...

به غیر از خدا به هر ان چه امید داشته باشی خدا از همان چیز نامیدت می کند.....

       براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ چهارشنبه 16 شهریور1390 ] [ 22:4 ] [ Elham ] [ ]

به این درگاه خوش امدید...

ماه مبارک رمضان ماه پالایش انسان ها از راه رسید و روح و انمان را به رایحه ی دل انگیز خود عطر اگین نمود.

خدایا!نمیدانم با کدامین زبان از این همه لطف و محبت تو سپاسگزاری کنم.می دانم که این نعمت بسی بزرذگ و وصف ناشدنی است و می دانم که از عهده ی شکر چنین موهبتی بر نخواهم امد.

همانگونه که اصل نعمت را از صاحب نعمت نعمت باید در خواست نمود توان شکر ان را هم از او باید مسالت کرد.

اگر در ماه مبارک رمضان با امادگی بیشتر وارد شدیم بهره های فراوانی را از ان خواهیم برد.

از همین رهگذر نکاتی را متذکر می شوم:

روزه داری صرفا در نخوردن و نیاشامیدن خلاصه نمی شود بلکه مراتب بالای روزه داری صرفا از فراگیری روزه در تمامی اعضا و جوارح است.

ماه رمضان ماه گشایش درهای رحت الهی به روی بندگان اوست چه خوب است که ما هم چنین خدای غفور و ودود اغوش رحمت و مهربانی مان را به روی دیگر مومنین بگشاییم و اگر زخمی از کسی بر دلمان بر جای مانده ان را با مرهم عفو و گذشت التیام بخشیم و خانه ی دلمان را غبار از کینه و دشمنی پاکسازی کنیم.

ماه مبارک رمضان ماه نزول قران است چقر زیباست که ما نیز بر سر سفره کریمانه قران بنشینیم و با تلاوت قران و تدبیر در ان و عمل به ایه های نورانی ان وجودمان را اراسته به ارایه های قرانی کنیم.

ونهایتا اینکه ماه رمضان ماه دعاست از دعا سلاح مومن و سپر او در برابربلاها و سختی هاست غافل نشویم.

برای دیروز و امروز و فردا دعا کنیم.برای خود و خانواده مان دعا کنیم.برای دنیا و اخرتمان دعا کنیم.و بیش از ه چیز برای حقیقت این ماه که امام عصر ارواحنا فداه می باشددعا کنیم و فرجش را از درگه خدای متعال مسالت نماییم.

ماه رمضان ماه استجابت دعاست.در شنیده شدن صدا و براورده شدن دعایتان شک نکید.

گل واژه های ناب زندگی:

سازنده ترین کلمه گذشت است ان را تمرین کنید.

پر معنی ترین کلمه،ماست،ان را به کار بر

عمیق ترین کلمه عشق است به ان ارج بده

بی رحم ترین کلمه تنفر است با ان بازی نکن

خود خواهانه ترین کلمه ،من ،است از ان حذر کن

ناایدار ترین کلمه خشم است ان را فرو بر

با نشاط ترین کلمه کار است به ان بپرداز

پوچ ترین کلمه طمع است ان را بکش

سازنده ترین کلمه صبر است برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه امید است به ان امید وار باش

ضعیف ترین کلمه حسرت است حسرت کش نباش

تواناترین کلمه دانش است ان را فراگیر

محکم ترین کلمه پشت کار است ان را داشته باش

سمی ترین کلمه شانس است به ان امید نداشته باش

لطیف ترین کلمه لبخند است ان را حفظ کن

ضروری ترین کلمه تفاهم است ان را ایجاد کن

سالم ترین کلمه سلامتی است به ان اهمیت بده

دو ستانه ترین کلمه رفاقت است از ان سو استفاده نکن

زیباترین کلمه راستی است با ان رو راست باش.....

                                                                       /ممنون می شم در پست قبلی نظر بدید/

[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 14:4 ] [ Elham ] [ ]

رنگ من

رنگ من سبزترین ابی انشای خداست

رنگ من از سر انگشت گلستان خدا می ریزد

رنگ من تازه ترین شبنم گلبرگ خلقت

رنگ من مست ترین حس شراب هستی

از همان جا که نفسم عطر خدا می تابد

عطر من  عطر نفس های خداست

من در این نقطه اخر که سر اغاز من است

نفسم را به تو می بخشم

به تو خوبم...بهخ تو که راز وجودت

به دو چشمان خدا زنجیر است

رنگ من در طپش رنگ خدا در گیر است

من در این نقطه اخر که سر اغاز من است

راز دیدار خدا را به تو هم می گویم

چشم زیبای خدا دیدنی است

همزمان با طپش دست نیاز تو عزیز

نبض اغوش خدا دست تو را می گیرد

ان زمان با دل خونین که نگاهش کردی

با تو در خواهش تو همنشین خواهد بود

من در این نقطه اخر که سراغاز من است

مژده ات خواهم داد

که به تن پوش از یاس

به تو دل خواهم داد

بعد از ان رنگ خدا می گیری

می شوی هم نفس راهی کوه جنت....

 این هم یک داستان کوتاه:

نشسته بودم رو نیمکت پارک کلاغ ها را می شمردم تا بیاید سنگ می انداختم بهشون و می پریدند و دور تر می نشستند کمی بعد دوباره بر می گشتندجلوم رژه می رفتند ساعت از وقت قرار  گذشت نیامد نگران و کلافه و عصبی شدم شاخه گلی که دستم بود سر خم کرده بود و پژمرده شده بود....طاقتم طاق شد از سر جایم بلند شدم ناراحیتم را خالی کردم سر کلاغ ها گل را هم انداختم زمینپر تاپش کردم گند زدم بهم گل برگ هاش کنده و پخش و لهیده شدند...بعد یقه ی پالتوم را دادم بالا دستهام را کردم تو جیب هایم و راهم را کشیدم فتمنرسیده به در پارک صداش از پشت سرم امد صدای تند قدم هایش و صدای نفس هاش...حتی برنگشتم برای دعوا مرافعه قهر از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم هنوز پشتم می امد صدای پاشنهی چکمه هاش را می شنیدم...می دوید و صدایم می زد ان طرف خیابان ایستادم جلو ماشین هنوز پشتم بهش بود...کلید انداختم در را باز کردم بنشینم برومبراتی همیشه....صدای بوق ترمز شدیدی و فریاد ناله ای کوتاه تو گوش هایم تو جانم ریخته شد....تندی بر گشتم دیدمش پخش زمین شده بودسرش خورده بود روی اسفالت ها و پکیده شده بود و خون راه کشیده بود و می رفتسمت جوی خیابانترس خورده هول دویدم طرفش بالای سرش استادم مبهوت و گیچ و منگ هاج و واج نگاهش کردم توی دستش بسته ی کوتاه کادو پیچ محکم چسبیده بود نگاهم ماند روی استین مانتوش که بالا  رفته بود و اعتش چهر و پنج دقیقه بود نگاهم برگشت به ساعت خودم دیدم چهار و چهل و پنج دقیقه گیچ و درب و داغون نگاهی به ساعت راننده بخت برگشته کردم ساعت چهار و پنج دقیقه بود....

 

 پیش هم بدون اگر دیروز ها لطفی نداشتارزش دیروز را امروز باور می کنیم

خوشبختی به سراغ کسی می رود که فرصت اندیشه درباره ی بدبحتی را ندارد

 اگر زیبایی را اواز سر دهی حتی در تنهایی بیابان گوش شنوا پیدا خواهی کرد

اینده کتابی است که امروز می نویسی چیری بنویس که در اینده از خواندن ان لذت ببری.

در شگفتم که سلام اغاز دیدار هاست ولی در نماز پایان است شاید به این معنا یاشست که پایان نماز اغاز دیدار است...

عیب کار اینجاست که من انچه هستم باید باشم را با انچه باید باشم اشتباه می کنم انچه باید باشم هستم در حالی که انچه هستم نباید باشم...

چه زیباست هنگامی که اوج نشاط و بی نیازی هستی و دست دعا به در گاه خدا بر می داری.

 

[ شنبه 28 خرداد1390 ] [ 10:35 ] [ Elham ] [ ]

دعا...

اینک بهاری دیگر رسید سال ۹۰را به تمامی عزیزانم تبریک و تهنییت میگم......

یکی از اقواممون که سی و پنج سال داره سرطان خون داره عزیزان زمانی که صدای اذان را شنیدی و هر گاه سجاده ی پر عشق و محبتت را پهن کردی و هر گاه دستانت را به سویش بلند کردی برایش دعا کن...ممنونت می شم....

 

من خدا را دارم

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت

هر کجا ترسیدی

از سفر لرزیدی

تو بگو از ته دل من خدا را دارم

من و سازم چندیست که فقط با اوییم...

از خدا پرسیدم خدایا چطور می توانبهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد:گذشته هایت را بدون هیچ تاسفی بپذیر با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای اینده اماده شو.

ایمان را نگه دارو ترس را به گوشه ای انداز و شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط بدان که چه طور زندگی کنید..

مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا اهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

کوچک باش و عاشق که عشق می داند ایین بزرگ کردنت را و بگذار خاصیت تو این باشد نه رابطه خاص تو با کسی.موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن...

هم چون باران باش رنج جدا شدن از اسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن...

دوست داشته باش و زندگی کن زمان برای همیشه از ان تو نیست...

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم...

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه قدر عشق وجود دارد....

 

        بازی بچه ها با آب, برف شادی در زمستان, تصاویر بدیع, تصاویر جالب و دیدنی, تصاویر طبیعت زیبا, تصاویر عجیب, تصاویر هنری, دختر با موههای قرمز, دختر ب  

 

 

 

[ پنجشنبه 4 فروردین1390 ] [ 18:25 ] [ Elham ] [ ]

سکوتـــــــــــــ

مادر من فقط یک چشم داشت من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه ی خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای بچه های مدرسه و معلم ها غذا می پخت یک روز اومد مدرسه من که من و با خودش ببره اما من خیلی خجالت کشیدم اخه اون چه طور می تونست این کارو با من انجام بده؟چه طور جرات کرده بود بیاد این...

خیلی زود از اون جا دور شدم وقتی رسیدم به کلبمون خیلی تند باهاش حرف زدم و سرش داد کشید گفتم چه جوری تونستی بیای و ابروی من و بری تو اگه می خوای منو خوشحال کنی پس چرا نمیری تامن راحت زندگی کنم روز بعد که رفتم مدرسه یکی از همکلاس هام من و مسخره کرد و گفت تو مامانت یک چشم داره و هی  می خندید ظهر رفتم خونه و با اون کلی دعوا کرد ولی اون مثل همیشه مهربان ارام در جلوی من می ایستاد...

خیلی درس خوندم تا اینکه تونستن برم سنگاپور روز به روز بزرگتر می شدم تا اینکه اونجا زن و بچه هم تشکیل دادم چند سالی بود از شهرمون خبر نداشتم تا اینکه یک روز اون اومد در خونمون بچه ها خیلی ترسیده بودند رفتم جلو و گفتم چه جوری جرات کردی بیایی و بچه های منو بترسونسی اون هیچی نگفت و گفت ببخشید اقا من اشتباهی اومد چند روز بعدش یک دعوت نامه برام رسید که ازدانش اموزان چند سال گذشه در مدرسه دعوتی کرده بودند و من به همسرم گفتم برای کاری اداری دارم می به کلبمون همسایه ها گفتند که اون مرده اصلا ناراحت نشدم تا اینکه یک نامه بهم ادند و گفتند اون گفته به دست تو بدیم نامه را باز کردم:ای عزیزترین پسر من خیلی خوشحال که تو بزرگ شدی و خانواده تشکیل دادی ولی از اینکه بچه هایت را ترساندنم متاسفم از وقتی شنیدم که می خوای برگردی خیلی خوشحال شدم ولی من نمی تونم از جام بلند شم و بیام تو را ببینم وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دایم موجب ناراجتی و خجالت تو شدم متاسفم اخه می می دونی وقتی که بچه بودی در یک تصادف یک چشمت را از دست دادی من بهخ عنوان یک مادر نتوستم ببینم فرزند من با یک چشم بزرگ شود و زندگی کند یک چشمم را به تو دادم و از این بابت خیلی خوشحالم که با یک چشم می توانی همه جا را خوب و زیبا ببینی......با همه عشق و علاقه من به تو مادرت....

 

مترو ایستاد سوار شد عجله ای برای نشستن نداشت چون صنددلی های خلی زیادی بودند سر فرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زد و یه جا نشست  روبرویش یک زن میانسال و یه دختر جوان نشسته بودن که....

وای باورش نمیشد یعنی خودش بود خاطرات صاعقه وار به مغز ژسر برخورد می کرد طوفانی توی ذهن خود خودش بود.

همونی که ادعا می کرد من بدون تو میمیرم الن روبه رویش نشسته بود و این طوری نگاهش می کرد؟توی دلش بقصد تبسمی انکار زد و فکر کرد می بینم که هنوز زنده ای  ژس دروغ گفتی همه شما دختر ها همین هستید...۲سال گذشته بود یا نه شاید هم بیشتر یادش نمیامد برایش مهم نبود یه ژرده ساده تر شده بود و البته به انضمام چه ره اش که حقیقتا می خورد بیشتر از این ها شکسته شده باشد چند بار سعی کرد نگاهش را بدزده چند بار سعی کرد دزدکی و زیر چشمی نگاهش کنهاما گریرزی نداشت انگار دختر فقط زل زده بود بهش سرده سرد این قدرسرد که افسوس از چشمانش پرتاب می شد کاش دهن باز می کرد و یه بدو بیراهی می گفت اما اینقدر مرده و سنگین نگاهش نمی کردظاهرا مقصد رسیدنی نبود تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر ژیاده بشه و فوقش چند دقیقه پیاده روی کنهولی در عوض زودتر از زیر بار این نگاه سرد فرار کند همین که خواست از جایش بلند بشه تصمیم گرت برای اخرین بار و بی بهانه مثل خود دختر مستقیم بهش زل بزنه...

زن میانسالی که همراهش بود لبخندی تلخی زد و گفت:زیاد خودت را خسته نکن ۴سال است که نابیناستاز بس که گریه کرده....

پیاده شد.مترو رفت....

 

یادتان باش گاهی اوقات بزرگترین هدیه ی خداوند به ما اینس کهتمام دعاهایمان را مستجاب نمی کند....

ماهی ها چقدر اشتباه می کند قلاب علامت کدامین سوال است که به ان پاسخ می دهند...

دوست و دست بسیارند ولی دست دوست اندک....

 انجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بشینم و به کفش هایم فکر کنم.(دکتر شریعتی)

خدا تقدیر مرا خیر بنویس:

انگونه که انچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم و انچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم...(دکتر شریعتی)

برایت دعا می کند که ای کاش خدا از تو بگیرد هر ان چه را که خدا را از تو می گیرد(دکتر شریعتی)

خدایا به هر که دوست داری بیاموز که عشق ورزیدن بهتر از زندگی کردن است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن بهتر از عشق ورزیدن است.(دکتر شریعتی)

بهترین مردم کسانی اند که اگر از ان ها تعریف کردی خجل شوند و اگر بد ان را گفتید سکوت کنند.(جبران خلیل جبران)

در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد.(ژرژساند)

خوشبختی یعنی هماهمنگی با حوادث روزگار(فلوبر)

 

 

          بازی بچه ها با آب, برف شادی در زمستان, تصاویر بدیع, تصاویر جالب و دیدنی, تصاویر طبیعت زیبا, تصاویر عجیب, تصاویر هنری, دختر با موههای قرمز, دختر ب

[ سه شنبه 5 بهمن1389 ] [ 19:22 ] [ Elham ] [ ]